| کاش نوشته هایم را می خواندی!فرناز وبلاگ
|
اینجا خط پایان زندگی نیست ، اینجا آغاز یک پرواز است.

ديدي تا حالا اگه کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره...حتی اگه بدونی دیگه بودن باهاش محاله...حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه.ديدي؟!در گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي خودش نبوده.شده تا حالا وقتی رد میشی اسمشو رو در و دیوار مغازه یا کوچه ببینی کلی ذوق زده شی؟یا شده وقتی که با صدای یه ماشین بپری بیرون از خونه به هوای اینکه بلکه اون بوده اومده از جلوی خونت رد شده؟یا هم که تو کل شهر وقتی با ماشین رد میشی تو صورت تک تک آدما یا پلاک تموم ماشینا نیگا کنی بلکه پیداش شد؟
برای شمارو نمی دونم ولی برا من خیلی شده...


زندگي به من ياد داده که وقتي يک نفر را در لبه پرتگاه ميبينم، به جاي کمک به اون يک لگد بهش بزنم تا با افتادن در دره براي هميشه راحتش کنم. يادم داد که تا وقتي که ميتوانم از اطرافيانم بهره ببرم و آنها را براي منافع خودم بخواهم، اما همين که تاريخ مصرف هر کدام از آنها تمام شد با يه پوزخند از آنها خداحافظي کنم؛ زندگي يادم داد براي پيروزي فقط نبايد مراقب اين باشم که کلاهم را باد نبرد، بلکه بايد بجاي اينکه کلاه خودم را دودستي بچسبم سر مردم کلاه بذارم؛ و از دور به آنها بخندم. زندگي يادم داد که اگر حق کسي را پايمال کردم اشکال ندارد، اما نبايد دعاي کميل شبهاي جمعه فراموشم شود و نوحه خواني براي امام علی(ع) هم همينطور.



که بروی و مرا تنها بگذاری ، میخواهم با تنهایی باشم بسوزم و آخر سر نیز بمیرم!
می دانستم چنین روزی فرا می رسد که باید در غم عشقت بنشینم و این چشمهای بی گناهم لحظه به
لحظه برای این عشق بی فرجام اشک بریزند!
کاش که عاشق نمی شدم ، لعنت بر این سرنوشت و لعنت بر این قلب ساده ام!
برو ای بی وفا ، برو به همان سرزمین خوشبختی ها ، تا من نیز در سرزمین تنهایی هایم برای همیشه و تا ابد
بمانم !
با اینکه می دانستم عشقی در این زمانه وجود ندارد ، اما با تو آغاز کردم
و انتظار چنین روزتلخی نیز بودم که باید با عشق وداع بگویم!
برو که دیگر نه غروری برای شکستن دارم و نه اشکی برای ریختن!
غرورم را شکستی ، این چشمهای بی گناهم را بارانی کردی ، قلبم را شکستی احساس را در وجودم
کشتی ، دیگر چه میخواهی ای عشق !
اگر لیاقت این قلب عاشقم را داشتی به خدا جانم نیز فدایت می کردم!
برو و دیگر نیز به سوی من نیا ، زیرا باید پشت درهای قلبم برای همیشه بمانی !
دیگر نه احساسی از عشق در قلبم است و نه نامی از تو !
این روزها با تنهایی رفیقم ، با اینکه تنهایی پر از درد است اما من برایش عزیزم!
این روزها نه دیگر دردی در این قلب تنهایم است و نه دلتنگ تنهایی میشوم
زیرا تنهایی همیشه با من است ، و رفیق لحظه های زندگی ام است !
می دانستم روزی فرا می رسد که باید بگویم:
و می دانم روزی فرا می رسد که تو میگویی:
ای کاش که قدرش را می دانســـــتم!
این گل ها هم تقدیم به دوستان,خوانندگان و همراهان همیشه ی وبلاگم.

روزی روزگاری نبودیم
حتی هیچ نبود ...
دست تقدیر ورقی زد
آمدن و حیات را
نصیب ما کرد
پدیدار شدم
از پست ترین چیز
مثل همه آنهایی که بودند
هویتی نداشتم
در چنین روزی
اولین رد پا را در زمین گذاشتم !!!
تولــــــــــــــــــــدم مبـــــــــــــــــــــارک
سلام به همه ی دوستای خوبم که منو تنها نذاشتین و همیشه شریک درد و غمم بودین خوشحال میشم که دهم شهریور روز تولدم هم شریک شادی و خوشی من باشین.
در ضمن از دوست گلم ندا جون ممنونم پسورد وبلاگمو یه جوری کش رفته و آهنگ تولدت مبارک رو برام تو وبلاگم گذاشته که کلی برام سورپریز شد.ندا جونم خیلی خوش شانسم که دوست خوبی مثل تو دارم که همش تلاش می کنی تا یه ذره هم که شده منو خوشحال کنی.دوست دارم همیشه کنارم بمون.

آنقدر مینشینم به انتظار ، مینویسم از غم دوری یار ، تا خزان به سرآید و بهار دوباره بیاید!



عشقی که در قلب من است ولی جرات گفتنش نیست ،
اما من عاشقت میمانم هیچ خیالی نیست


كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود



وقتی تو رو برای اولین بار دیدم ، هر روز با دیدنت دلم پرواز میکرد ، یه جورایی آرامش رو ازم گرفته بودی ، یه کم که گذشت دیدم حسم به تو چیز دیگه ایست ، احساس کردم رنگ و بوی دیگه ای داره ، به اینکه هر روز صداتو بشنوم ، هر روز ببینمت ، نمیدونم ، با خودم فکر میکردم هر کاری بکنم که فقط مال خودم باشی ، حاضر نبودم به هیچ وجه از دستت بدم ، اون وقت بود که فهمیدم عاشقت شدم . عشق ........... همون کلمه ملکوتی و رویایی ، و حالا که به دستش آوردم ، می خواستم هر جور شده با چنگ و دندون اونو حفظ کنم ، حتی به هر قیمتی و این رو بدون و مطمئن باش ، به این رسیدم که زمانی میتونی ادعا کنی عشقت واقعیه که رهاش کنی و بزاری عشقت پرواز کنه ، آزاد آزاد ، بزاری اونقدر بره که انتهای آسمون ببینیش ، مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و اگه برگشتنی باشه بر میگرده و اون وقته که عشق شکوه و عظمتش رو نشونت میده و تو واقعا خوشبختی ، اما اگه برنگشت بسپارش دست خدا ، بزار اینقدر پرواز کنه تا به اون جایی که میخواد برسه ، به همون جایی که دل کوچیکش شاد باشه و احساس سعادت کنه ، درسته که دیگه مال من نیست و برای من آواز نمیخونه ، درسته که تحمل نبودن و نداشتنش خیلی سخته ، اما اگه اون راضی و خوشحاله ، تو هم باید از خوشبختی و شادی اون خوشحال باشی و براش آرزوهای زیبا داشته باشی ، اگه تونستی این کار رو بکنی ، تونستی به این احساس خدایی برسی ، اونوقته که میتونی ادعا کنی عاشقی و به عشقت افتخار کنی ، پس بدون من به همه اینها رسیدم ، چون اون وقتی که فهمیدم با هم بودنمون محاله با خودم فکر کردم دیدم نه ، هنوزم همو نقدر دوستت دارم و رسیدن تو به آرزوهات ، برای من هم آرزوست و دوست دارم به همه آرزوهات برسی حتی به این قیمت که مال من نباشی ... پس میتونم ادعا کنم عاشقتم و یه دنیا دوستت دارم

با غم رفتن تو
گاهي از ته دل
صدايت مي زنم كه باشي
و گاهي برايت مي نويسم
گاه احساس
آنقدر كوچك مي شود
كه دل به دل نوشتن نمي دهد
و اينجا تنها جايي است كه مي نويسم

كه سرنوشت خزان زندگي را برايم نمايان كرد . . .
نمی بخشمت .... بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی .... بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی .... نمی بخشمت .... بخاطر دلی که برایم شکستی .... .. بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی ..... نمی بخشمت .... بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی ..... بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی .... و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی.
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....
مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...
به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...
هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام!

