تبليغاتX
کاش نوشته هایم را می خواندی!فرناز وبلاگ
کاش نوشته هایم را می خواندی!فرناز وبلاگ

گاهی اوقات گذشتن از معشوق به خاطر عشق نهایت عاشق بودنه...

پرواز

88/08/05 ساعت 23:27
آنگاه که اشک از چشمانت میریزد میفهمی که چقدر دلت گرفته است!

آنگاه که گریه هایت نا تمام است میفهمی که چقدر دنیا بی وفا است!

یک تنهایی و یک سکوت خالی ، این سهم من است در این شب مهتابی!

در آینه مینگرم و به چشمهای خیسم میخندم ، آهی میکشم، درون خودم

فریادی میکشم!

دلم گرفته و با من غریبگی میکند ، راز درونش را فاش نمیکند ، ای داد بر تو ،

به فریادم گوش کن ای دل!

آنگاه که از دلت نیز دلگیری ، زانو به بغل گرفته ای و غمگینی ،

اینهمه زیبایی های دنیا را نمیبینی ، تنها اشکهای خودت را میبینی ،

اینهمه ستاره درخشان در آسمان را نمیچینی و تنها آن ستاره کم نور را

مال خودت میدانی ، باید بشینی و ببینی که اگر اینگونه دلگیر باشی ،

با شادی بیگانه ای و با غم همنشین!

چه فایده دارد اگر لبخند بر روی لبانت بنشیند ، اما از این زندگی پوچ بخندی!

چه فایده دارد اگر شاد باشی ، اما شادی تو ، از پایان یک روز سیاه باشد!

چه فایده دارد اگر دلت نسوزد اما هنوز خاکستر غمها در دلت حتی با یک نسیم ،

دوباره شعله ور شوند!

غمها را از دلت دور کن ، آب سردی بر روی خاکستر غمها بریز و

دلت را سرشار از طراوت و شادی کن!

اینجا خط پایان زندگی نیست ، اینجا آغاز یک پرواز است.



نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

دیدی

88/06/29 ساعت 13:33

ديدي تا حالا اگه کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره...حتی اگه بدونی دیگه بودن باهاش محاله...حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه.ديدي؟!در گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي خودش نبوده.شده تا حالا وقتی رد میشی اسمشو رو در و دیوار مغازه یا کوچه ببینی کلی ذوق زده شی؟یا شده وقتی که با صدای یه ماشین بپری بیرون از خونه به هوای اینکه بلکه اون بوده اومده از جلوی خونت رد شده؟یا هم که تو کل شهر وقتی با ماشین رد میشی تو صورت تک تک آدما یا پلاک تموم ماشینا نیگا کنی بلکه پیداش شد؟

برای شمارو نمی دونم ولی برا من خیلی شده...



نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

زندگي

88/06/21 ساعت 11:47

زندگي به من ياد داده که وقتي يک نفر را در لبه پرتگاه مي‌بينم، به جاي کمک به اون يک لگد بهش بزنم تا با افتادن در دره براي هميشه راحتش کنم. يادم داد که تا وقتي که مي‌توانم از اطرافيانم بهره ببرم و آنها را براي منافع خودم بخواهم، اما همين که تاريخ مصرف هر کدام از آنها تمام شد با يه پوزخند از آنها خداحافظي کنم؛ زندگي يادم داد براي پيروزي فقط نبايد مراقب اين باشم که کلاهم را باد نبرد، بلکه بايد بجاي اينکه کلاه خودم را دودستي بچسبم سر مردم کلاه بذارم؛ و از دور به آنها بخندم. زندگي يادم داد که اگر حق کسي را پايمال کردم اشکال ندارد، اما نبايد دعاي کميل شبهاي جمعه فراموشم شود و نوحه خواني براي امام علی(ع) هم همينطور.

روزگار يادم داد که هوس را عشق بنامم و آن را به به صداقت پيشگان هديه کنم. يادم داد که هر کس که دوستم داشت و دست در دستم گذاشت به او عنوان «پيله» بدهم و تحقيرش کنم.
دنیا خيلي چيزها را يادم داد، ولي در عوض بهترين سالهاي زندگیم را از من گرفت. اي کاش زندگیم را به من پس مي داد و هيچ چيز يادم نمي داد. اي کاش قلب شيشه اي مرا سنگ نمي کرد که الان هزار تا قلب شيشه اي ديگر را به تمسخر بگيرم. اي کاش زندگي مي گذاشت که من بجاي گرگ، همان بره سفيد معصوم باقي بمانم...


در قمــــــــار زندگـــــــی عاقبـــــت مــــا باختیم
بـــــس کــه تـــــک خـــــال محبـــت بر زمین انداختیم


نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

کاش

88/06/12 ساعت 20:48
می دانستم روزی مرا تنها میگذاری ، و دوباره قلبم به عزای عشق می نشیند!

می دانستم عاقبت این عشق جدایی است و قلبم باید در حسرت تو تنها بماند!

کاش که عاشق نمی شدم و ای کاش هیچگاه تو را نمیدیدم!

با اینکه می دانستم روزی باید از غم جدایی ات اشک بریزم اما باز بازی عشق را با تو آغاز کردم ....

برو ای بی وفا ، تو که نمی دانی درد عشق بی دواست ، و نمی دانی عشق به چه معناست ، همان بهتر

که بروی و مرا تنها بگذاری ، میخواهم با تنهایی باشم بسوزم و آخر سر نیز بمیرم!

می دانستم چنین روزی فرا می رسد که باید در غم عشقت بنشینم و این چشمهای بی گناهم لحظه به

لحظه برای این عشق بی فرجام اشک بریزند!

کاش که عاشق نمی شدم ، لعنت بر این سرنوشت و لعنت بر این قلب ساده ام!

برو ای بی وفا ، برو به همان سرزمین خوشبختی ها ، تا من نیز در سرزمین تنهایی هایم برای همیشه و تا ابد

بمانم !

با اینکه می دانستم عشقی در این زمانه وجود ندارد ، اما با تو آغاز کردم

و انتظار چنین روزتلخی نیز بودم که باید با عشق وداع بگویم!

برو که دیگر نه غروری برای شکستن دارم و نه اشکی برای ریختن!

غرورم را شکستی ، این چشمهای بی گناهم را بارانی کردی ، قلبم را شکستی احساس را در وجودم

کشتی ، دیگر چه میخواهی ای عشق !

اگر لیاقت این قلب عاشقم را داشتی به خدا جانم نیز فدایت می کردم!

برو و دیگر نیز به سوی من نیا ، زیرا باید پشت درهای قلبم برای همیشه بمانی !

دیگر نه احساسی از عشق در قلبم است و نه نامی از تو !

این روزها با تنهایی رفیقم ، با اینکه تنهایی پر از درد است اما من برایش عزیزم!

این روزها نه دیگر دردی در این قلب تنهایم است و نه دلتنگ تنهایی میشوم

زیرا تنهایی همیشه با من است ، و رفیق لحظه های زندگی ام است !

می دانستم روزی فرا می رسد که باید بگویم:

ای کاش کـه عاشقت نمی شـــــــدم!

و می دانم روزی فرا می رسد که تو میگویی:

ای کاش که قدرش را می دانســـــتم!



نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

تشکر

88/06/11 ساعت 0:1
می خواستم فقط از همه ی دوستانی که بهم تبریک گفتن تشکر کنم.

این گل ها هم تقدیم به دوستان,خوانندگان و همراهان همیشه ی وبلاگم.





نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

تولد

88/06/08 ساعت 21:19

روزی روزگاری نبودیم

حتی هیچ نبود ...

دست تقدیر ورقی زد

آمدن و حیات را

نصیب ما کرد

پدیدار شدم

از پست ترین چیز

مثل همه آنهایی که بودند

هویتی نداشتم

در چنین روزی

اولین رد پا را در زمین گذاشتم !!!

تولــــــــــــــــــــدم مبـــــــــــــــــــــارک

سلام به همه ی دوستای خوبم که منو تنها نذاشتین و همیشه شریک درد و غمم بودین خوشحال میشم که دهم شهریور روز تولدم هم شریک شادی و خوشی من باشین.

در ضمن از دوست گلم ندا جون ممنونم پسورد وبلاگمو یه جوری کش رفته و آهنگ تولدت مبارک رو برام تو وبلاگم گذاشته که کلی برام سورپریز شد.ندا جونم خیلی خوش شانسم که دوست خوبی مثل تو دارم که همش تلاش می کنی تا یه ذره هم که شده منو خوشحال کنی.دوست دارم همیشه کنارم بمون.

                                                                   



نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

انتظار

88/06/05 ساعت 13:47
آنقدر در جستجوی تو در کوچه پس کوچه های بی کسی گشتم که خودم نیز گمشدم!

آنقدر به انتظارت نشستم ، مدتها در حسرت تو سوختم که هنوز هم در پی تو هستم!

میترسم لحظه ای که تو را پیدا میکنم ، باید با این زندگی وداع کنم !

آنقدر این دل بهانه گیر را آرام کردم که اینک باید یکی خودم را آرام کند!

آنقدر به انتظار طلوع نشستم که مثل غروب سوختم و مثل شاخه ی خشکیده شکستم!

نمیدانم تا کی باید بازیچه دست سرنوشت باشم ، نمیدانم که چرا باید سکوت کنم

و بی خیال باشم!

نه دیگر صبرم تمام شده ، زندگی ام بی تو تیر و تار شده ، هوای قلبم ابری و

دلگرفته شده ، باران نمی بارد تا غمها را از سرزمین قلبم بشوید!

آنقدر از تو نوشتم ، که هنوز به صفحه اول دفترم برنگشتم تا بخوانم

آنچه را که از تو نوشته ام!

تنها میدانم دفتر پر شده از حرفهای این دل خسته ، غمنامه ایست از یک قلب

شکسته!

آنقدر مینشینم به انتظار ، مینویسم از غم دوری یار ، تا خزان به سرآید و بهار دوباره بیاید!

هميشه ايستاده بودم تا از اسمان خدا معجزه شود اينک مينشينم و چشم به زمين ميدوزم
شايد خاک دلش به رحم آمد و ....معجزه شد

نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

عاشق

88/06/02 ساعت 23:31
عاشق ستاره ام اما هیچگاه به او نمیرسم!

درد دوری ، درد همه عاشقان است ، اما درد من دردی تازه است که بی دواست،

عشق من بی ریاست ، اگرچه همیشه بی صداست ، بشنو صدای گریه هایم را

که این غمی ناآشناست!

عاشق عشقی هستم که هیچگاه به او نمیرسم ، میدانم چه لذتی دارد

در کنار او بودن اما هیچگاه نمیتوانم در کنار او باشم ، برایش از عشق بگویم

و بی غم باشم!

او در قلب من است ، اما در کنارم نیست ، این خواسته سرنوشت است که

این عشق پاک ، رویایی بیش نیست!

برای من خیالی بیش نیست که او مال من است ،

اگر از من بپرسند میگویم او دنیای من است!

کسی نمیداند که در این دل چه میگذرد ، سخت در عذاب است لحظه هایی

که بی او نمیگذرد!

تو کجا و من کجا ای عشق بی پایان من ، تو در آن سو هستی و من در گوشه ای

تاریک ، به تو مینگرم ای سرچشمه روشنیها ، و حسرت عشقی را میخورم

که هست اما نیست!

عشقی که در قلب من است ولی جرات گفتنش نیست ،

اما من عاشقت میمانم هیچ خیالی نیست



نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

تو

88/06/02 ساعت 22:46


كاش بودي تادلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود
كاش بودي تا براي قلب من زندگي اينگونه بي معنا نبود

كاش بودي تا لبان سرد من قصه گوي غصه غمها نبود

كاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج واز دريا نبود

كاش بودي تا زمستان دلم اينچنين پرسوز وپرسرما نبود

كاش بودي تا فقط باور كني بعد تو اين زندگي زيبا نبود




نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

شده

88/05/30 ساعت 21:38
تا حالا شده احساس کنی دیوونه ای؟

تا حالا شده احساس کنی که محاله باهاش باشی؟

تا حالا شده احساس کنی خیلی تنهایی؟

تا حالا شده احساس کنی هیچ همدمی نداری؟

تا حالا شده واسه نگه داشتن بغضت هی تند تند نفس عمیق بکشی که راه ترکیدن بغضت بسته شه؟

تا حالا شده واسه اینکه اشکات سرازیر نشه چشاتو به زور باز نگه داری؟

تا حالا شده بخوای داد بزنی و نتونی؟

تا حالا شده بخوای بمیری و نتونی؟

تا حالا شده بخوای سرتو بذاری رو شونه هاشو نتونی؟

تا حالا شده بخوای زل بزنی تو چشاشو نتونی؟

تا حالا شده بخوای فداش بشی و نتونی؟

به رسم و عادت پروانگي مان باز هم براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا
كردم ...


نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

نفرين

88/05/27 ساعت 0:4
تو جگرم را آتیش زدی ، بیشتر از آنکه تصور کنی خیانت دیده ام و بیشتر از آنکه باور کنی قلبم را شکسته اند ، اما تو نه خیانت کردی و نه قلبم را شکستی ، تو جگرم را آتش زدی ، زبانم می گوید : به امید روزیکه روزگارت سیاه تر از پر کلاغ ، تیره تر از غروب و غمگین تر از دم جدایی باشد ، اما دلم می گوید : به امید روزیکه آشیانت بالاتر از آشیان عقاب ، چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت ، بر لبانت لبخند و صدهزار پری کنیزت باشد ، یه روز نگاهم می کنی ، یه روز خرابم میکنی ، یه روز مثل کوه یخی با غصه آبم می کنی ، نه التماست می کنم نه قسم می دم ، تو رو جون هر كی كه دلت می خواد ، می خوای بمون میخوای برو ، برو دیگه بذار تو دنیا تنها باشم ، من آدم دورو نمی خوام ....



نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

نمی تونم

88/05/27 ساعت 0:2
هميشه فكر می كردم اگه يه روز نباشی می ميرم ....... اما من نمردم من داغون شدم ........ خيلي دلم مي خواد بگم فراموشت كردم ...... ولی واقعيت اينه كه نمی تونم فراموشت كنم . خيلی دلم می خواد خوابتو ببينم ولی از وقتی كه رفتی خواب به چشام نميآد ....... کاش اینجا بودی می دیدی که چقدر دوستت دارم



نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

محال

88/05/26 ساعت 23:58

وقتی تو رو برای اولین بار دیدم ، هر روز با دیدنت دلم پرواز میکرد ، یه جورایی آرامش رو ازم گرفته بودی ، یه کم که گذشت دیدم حسم به تو چیز دیگه ایست ، احساس کردم رنگ و بوی دیگه ای داره ، به اینکه هر روز صداتو بشنوم ، هر روز ببینمت ، نمیدونم ، با خودم فکر میکردم هر کاری بکنم که فقط مال خودم باشی ، حاضر نبودم به هیچ وجه از دستت بدم ، اون وقت بود که فهمیدم عاشقت شدم . عشق ........... همون کلمه ملکوتی و رویایی ، و حالا که به دستش آوردم ، می خواستم هر جور شده با چنگ و دندون اونو حفظ کنم ، حتی به هر قیمتی و این رو بدون و مطمئن باش ، به این رسیدم که زمانی میتونی ادعا کنی عشقت واقعیه که رهاش کنی و بزاری عشقت پرواز کنه ، آزاد آزاد ، بزاری اونقدر بره که انتهای آسمون ببینیش ، مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و اگه برگشتنی باشه بر میگرده و اون وقته که عشق شکوه و عظمتش رو نشونت میده و تو واقعا خوشبختی ، اما اگه برنگشت بسپارش دست خدا ، بزار اینقدر پرواز کنه تا به اون جایی که میخواد برسه ، به همون جایی که دل کوچیکش شاد باشه و احساس سعادت کنه ، درسته که دیگه مال من نیست و برای من آواز نمیخونه ، درسته که تحمل نبودن و نداشتنش خیلی سخته ، اما اگه اون راضی و خوشحاله ، تو هم باید از خوشبختی و شادی اون خوشحال باشی و براش آرزوهای زیبا داشته باشی ، اگه تونستی این کار رو بکنی ، تونستی به این احساس خدایی برسی ، اونوقته که میتونی ادعا کنی عاشقی و به عشقت افتخار کنی ، پس بدون من به همه اینها رسیدم ، چون اون وقتی که فهمیدم با هم بودنمون محاله با خودم فکر کردم دیدم نه ، هنوزم همو نقدر دوستت دارم و رسیدن تو به آرزوهات ، برای من هم آرزوست و دوست دارم به همه آرزوهات برسی حتی به این قیمت که مال من نباشی ... پس میتونم ادعا کنم عاشقتم و یه دنیا دوستت دارم



نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

احساس

88/05/26 ساعت 23:57
نتوانستم كنار بيايم

با غم رفتن تو

گاهي از ته دل

صدايت مي زنم كه باشي

و گاهي برايت مي نويسم

گاه احساس

آنقدر كوچك مي شود

كه دل به دل نوشتن نمي دهد

و اينجا تنها جايي است كه مي نويسم



نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

زود بود

88/05/26 ساعت 23:52
هنوز زود بود براي

تنهايي . . .

بي كسي . . .

آواره گي . . .

و براي سرگرداني ام . . .

مگر چند بهار را ديده بودم ؟ ؟ ؟ ! ! !

كه سرنوشت خزان زندگي را برايم نمايان كرد . . .



نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

م...ي

88/05/26 ساعت 23:44

نمی بخشمت .... بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی .... بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی .... نمی بخشمت .... بخاطر دلی که برایم شکستی .... .. بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی ..... نمی بخشمت .... بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی ..... بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی .... و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی.

                                                                                               



نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

اونم رفت

88/05/26 ساعت 23:36

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نویسان جوان         www.bahar20.sub.ir


این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!



نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

دلتنگی

88/05/26 ساعت 23:26

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .

دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .

به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .

به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .



نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

ديوانه

88/05/26 ساعت 23:23
مي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني!

حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي!

نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني!

صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است!

فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام!



نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

گمشده

88/05/26 ساعت 23:21
اومدم به تو ، به گمشدم ، به عشقم بگم که چقدر دوستت دارم اما گفتی برو بعداً بیا !

روز اول که اومدم نذاشتی حرفی بزنم ... روز دوم جواب سلامم رو ندادی و روز سوم حتی منو نگاه هم نکردی ...

تازه فهمیدم همون روز اول منظورت از بعداً ، هیچوقت بود ...

من گمشده ی تو که نبودم هیچ ، مزاحمت هم بودم ...

امیدوارم روزی بفهمی که لیاقت تو رو هیچکس الا من نداشت و بیای بگی دوستم داری ...

اما فکر نمی کنم فایده ای داشته باشه ، میدونی چرا ؟

چون تو اگه دوستت دارم رو هم فریاد بزنی من زیر خاک چیزی نمی شنوم !

نوشته شده توسط فرناز| لينك به اين مطلب |موضوع: |

آخرين مطالب نوشته شده
پرواز :: 88/08/05
دیدی :: 88/06/29
زندگي :: 88/06/21
کاش :: 88/06/12
تشکر :: 88/06/11
تولد :: 88/06/08
انتظار :: 88/06/05
عاشق :: 88/06/02
تو :: 88/06/02
شده :: 88/05/30
نفرين :: 88/05/27
نمی تونم :: 88/05/27
محال :: 88/05/26
احساس :: 88/05/26
زود بود :: 88/05/26
م...ي :: 88/05/26
اونم رفت :: 88/05/26
دلتنگی :: 88/05/26
ديوانه :: 88/05/26
گمشده :: 88/05/26
قول :: 88/05/26
متشکرم :: 88/05/26
دل :: 88/05/26
آخـــه :: 88/05/26
فاصله :: 88/05/26
خيال :: 88/05/26
خاطرات :: 88/05/26
سخته :: 88/05/26
سكوت :: 88/05/26
راستي :: 88/05/26