دفتر خاطرات آنلاين


وبلاگم تبديل شده به يه دفترچه براي يادداشت كردن روياهام. چون فرصت نمي كنم مطالب ديگه توش بنويسم ولي مهم نيست همينم خوبه.
اما خوابي كه امروز صبح قبل از بيدار شدنم ديدم خيلي خيلي عجيب و واقعي بود. در واقع يه جورايي خواب نبود يه تلنگر بود برام.
خواب ديدم كه يه جايي بودم مثل يه قصر. خيلي بزرگ بود. تو خواب فكر كردم حتما 1700 متري بايد باشه اما اين قصر متروك و مخروبه بود انگار خاك مرده پاشيده بودن.
ازونجا رفتيم به يه جاي ديگه يعني دومرحله داشت خوابم. تو اين مرحله وارد يه شهري شدم كه مثل يه شهر معمولي آدمهاي مختلف توش زندگي مي كردن اما يه فرق عمده با هر شهري كه تاحالا ديدم داشت و اون اين بود كه اين شهر مرده بود. توضيحش سخته. در و ديوار اين شهر مرده و مخروبه بود. حتي خيابونا كه سنگ فرش بود يه جوري ساخته شده بودن كه انگار يه عده ديوونه سالها پيش سنگها رو با بي نظمي چيده بودن.همه چي بوي مردگي و نا اميدي مي داد. فضا دقيقا مثل فضاي فيلم چه روياهايي مي آيند با بازي رابين ويليامز بود مثل اون صحنه اي كه براي بردن همسرش به برزخ رفته بود و ديد زنش تو خونه خودشون كه حالا مخروبه بود افسرده و مبهوت نشسته. دقيقا انگار خوابم ازون فيلم الهام گرفته بود!
از همه آزار دهنده تر نااميدي بود. من كه حالا تو اين مرحله فهميده بودم مُردم و براي هميشه بايد اينجا زندگي كنم اينقدر نااميد و ناراحت بودم كه نگو و نپرس. فكر اينكه ديگه هرگز نمي توني پيشرفتي تو وضعيتت داشته باشي و براي هميشه ساكن يه خرابه اي واقعا وحشتناكه.چ يز ديگه اي كه ناراحتم مي كرد اين بود كه چقدر بي مقدمه و بي خبر مُردم و چقدر خانوادم بخصوص مامانم درين مورد ناراحتن هم خيلي دردناك بود. انگار خواب به خواب رفته بودم.
وقتي ديگه باتمام وجود باور كردم كه ديگه اونجا موندگارم يه لحظه بانااميدي تمام فكر كردم كاش اينا همه خواب باشه. كاش ميشد بيدار شم و ببينم خواب ديدم و ناگهان خدا رو شكر در يك لحظه برگشتم تو اتاق خودم و از خواب بيدار شدم. خيلي خيلي خوشحال شدم. خدا رو شكر كردم كه نمردم.
ياد كمدي الهي دانته افتادم، تو جلد اول يعني برزخ نوشته بود كه رو سر در برزخ نوشتن: اي كساني كه وارد مي شويد دست از هر اميدي بشوييد. من اينو با تمام وجود اونجا حس كردم.
اما اينكه چرا اين خوابو ديدم:
من معمولا خوابهايي كه بعد از اذون صبح مي بينم خوابهاي درستي نيست. يعني يا تفكرات خودمه يا خوابهاي شيطانيه. برا همين من هيچ وقت به خوابهاي دم صبحم توجهي نمي كنم. اما احساس مي كنم اين خواب يه معنايي بايد برام داشته باشه. انگار كه دوباره بهم فرصتي داده باشن. انگار كنتورم دوباره صفر شده باشه.
جديدا كتاب در آغوش نور بتي جين ايدي جلد 2 رو تموم كردم. خوش به حال اين مسيحيا. واقعا تمام تجربياتشون و تفكر ديني شون مبتني بر يه تفكر مثبت نسبت به خدا و عشق الهيه و مُردن هست اما ما مسلمونا (البته نه مسلموناي حقيقي) هميشه از كودكي فقط ياد مي گيريم كه از خدا حساب ببريم و با ترس عبادت كنيم. معني عشق رو نمي فهميم. با عشق بندگي نمي كنيم بلكه با ترس بندگي مي كنيم. مهم ترين كتابمون در مورد مرگ كتاب سياحت غرب هست كه يه داستان وحشتناكه كه با يه بار خوندنش تا آخر عمر ترس از مرگ مو به تنت راست مي كنه. مدتهاست كه فكر مي كنم كدوم يك ازين دو تفكر واقعا حقيقيه؟ طبق نظر خانوم ايدي همه اديان خوبن و همه اومدن كه آدمها با سطوح فكري متفاوت رو به سوي خدا هدايت كنن. اما اي كاش من هم تو اون سيستم بزرگ مي شدم.
اينكه چرا خدا اين تلنگرو بهم زد فكر كنم مربوط ميشه به حسي كه اين روزها راجع به لادن دارم. لادن همكارمه. و يه سري مشكلات اخلاقي داره كه منو خيلي آزار ميده. باعث شده بود نسبت بهش حس تنفر داشته باشم. حس بد اومدنم ازش مثل يه غده تو گلوم گير كرده بود. حتي باعث شد بشينم و تمام بدياشو براي شايا تعريف كنم و كلي حرفهاي نگو رو بگم. خدا منو ببخشه ولي حرصي كه ازش داشتم باعث شده بود اساسي غيبتشو بكنم. حالا كه فكر مي كنم مي بينم كه بيخودي اينهمه فكرمو مشغولش كردم. اصلا به من چه كه اون چيكار كرده؟ من چرا بايد به قضاوت بشينم و پنبشو بزنم. من چرا بايد اينقدر انرژي مو از دست بدم به خاطر اون؟ واقعا سطح انرژيم پاييين اومده كه اين خوابو ديدم. حالا مي خواد شيطاني باشه يا پيامي از طرف خدا در هر دوصورت من انرژيم كم شده كه به اينجا رسيدم و اين خوابو ديدم. مساله لادن چيزي بود كه من در ابتدا ازش درس گرفتم. باعث شد من از دروغ متنفر شم. از بي صداقتي و دورويي. واقعا درس خوبي بود برام. چون ديگه حتي از دروغهاي كوچيك هم بدم اومده. بوي تعفن دروغ رو راحت حس مي كنم. ولي اين درس تا همين جا خوب بود. چون بعد من شروع كردم به قضاوت كردن و متنفر شدن كه اين خيلي بده. خيلي خيلي انرژيمو تحليل برد.
خدايا مي خوام حالا كه يه بار ديگه بهم فرصت دادي سعي كنم ديگه اشتباهامو تكرار نكنم. بايد انرژيمو بالا ببرم. ديگه نبايد در مورد آدما قضاوت كنم. خدايا كمكم كن.
دلم براي خانوم معلم تنگ شده. وقتي تو كلاسش بودم انگار كه تو سيطره عشق و محبت خدا قرار داشتم. همه چي بوي عشق و محبت و خدا مي داد. دلم يه جايي مثل اونجا مي خواد.
منشي ادارمون تازه از سفر حج برگشته. با اينكه اصلا اهل دين و ... ظاهرا نبود ولي تعريفي كه از اونجا مي كرد واقعا جالب بود. اينكه مي گفت دلش نمي خواسته برگرده و مي خواد كه حتما بازم بره اونجا. فكر مي كنم فضايي كه تو مكه هست هم همين فضاست كه هركي ميره مومن يا بي ايمان مجذوب ميشه. من هيچوقت احساسي نسبت به مكه نداشتم ولي دلم مي خواد منم يه بار تو اين فضا قرار بگيرم. خدايا بطلب.
درپايان ازينكه زندم خيلي خوشحالم. اميدوارم هيچ وقت ديگه به سطحي از آدميت سقوط نكنم كه جام اونجايي باشه كه ديدم. دلم مي خواد سراي ابديم جايي باشه كه مثل بتي جين اگه خواستن براي مدتي بهم فرصت بدن دلم نخواد كه دوباره برگردم نه اينكه خوشحال بشم.
رفتم موهامو مش كردم! يعني مي خواستم هايلايت كنم ولي هر رنگي رو نشون دادم به خانومه گفت اين مشه. گفتم باشه همينو مي خوام. خلاصه موهامو كه شست زهره ترك شدم. ديدم يكي ديگه تو آينه است. گفتم نه اين خيلي روشنه. مي خوام طلاييتر باشه. گفت پس بايد رنگ ساژ كنم ولي نكني بهتره چون رنگ موهات مي پره. گفتم آخه اين خيلي زرده. گفت باشه بيا رنگساژ كنم. خلاصه سشوار كشيد ديدم، اي بد نيست. مشها با موهام قاطي شد قشنگ شد. ولي بازم برام غريب بود. با ترس و لرز رفتم خونه. علي اومد. خیلی می ترسیدم که بدش بیاد. رفتم تو دستشویی و کلی طول دادم تا بیام بیرون. وقتی اومدم بیرون و علی منو دید فقط با تاسف نگام کرد. منم که خودم خیلی پشیمون بودم حسابی خورد تو ذوقم. خلاصه تا صبح چی کشیدم! خوابم نمی برد و دلم موهای خودمو می خواست. تازه قدر رنگی که خدا به موهام زده بود و دونستم! حالا حس آن شرلی رو درک کردم وقتی که موهاشو سبز کرده بود!

دیشب دوباره یه خواب جدید دیدم. صبح که بلند شدم سجده شکر کردم و خدا رو به خاطر وجود علی شکر کردم. خواب دیدم به جای علی با یه یارویی عقد بودم که قبلا میشناختم. اما به دلایلی بینمون به هم خورد و اون خیلی راحت ترکم کرد. من توی خواب رفتم خونشون. خونشون یه جای پرتی بود و خیلی درب و داغون. قبلش هرچی که ازش داشتم و بهش پس داده بودم و مونده بود حلقه که یادم رفته بود. حلقه رو از دستم در آوردم و با یه نامه گذاشتم رو میز و رفتم. فقط توی خواب ناراحت بودم که حالا چطور به همه بگم که جدا شدم. مطمئن بودم که همه ازم سوال می کنن که چرا حلقم دستم نیست و خیلیا خوشحال میشن و دشمن شاد میشم. خیلی احساس بدی بود. حالا خیلی خوشحالم که همش خواب بود و من تو بیداری با اون آدم ازدواج نکردم! خدایا شکرت.
قبلنا وقتي تنهايي ميرفتم خريد و دختراي ديگه رو ميديدم كه با شوهر يا دوست پسرشون اومدن خريد خيلي حسويم مي شد و كلي حسرت مي خوردم. آرزو مي كردم كه يكي و داشته باشم كه باهم بيرون بريم و همرام باشه. بعد از ازدواج وقتي ديدم علي از خريد كردن بدش مياد براي خودم دليل مياوردم كه اينطوري لازم نيست مثل زن و شوهرايي كه مدام به هم چسبيدن همش باهم باشيم و منم مي تونم يه وقتي رو با دوستام باشم. ولي وقتي كه همه دوستام به عناوين مختلف از دور و برم رفتن (يكي درس داره، يكي بچه داره، يكي رفت خارج، يكي شوهرش دوست نداره يا يكي مثل شايا با شوهرش فقط ميره بيرون) كم كم تنها شدم. بعد ديدم انگار اين تنهايي ربطي به ازدواج كردن يا نكردن نداره. تنهايي تو سرنوشت آدماست. انگار قسمت من هم اين بوده كه هميشه تنها باشم.
نمي خوام براي تنها بودنم كسي رو سرزنش كنم. هركسي مشكلات و شرايط خودشو داره. حتي اونهايي كه هميشه خدا تا بهشون مي گفتم فلان جا مي ياي نه نمي گفتن به مرور زمان مي بيني كه نمي توني هميشه داشته باشيشون. بالاخره هركسي برنامه هايي براي زندگيش داره.
البته نبايد از حق گذشت كه تنهايي خريد كردن هم مزاياي خودشو داره كه نميشه ناديده گرفتش. من هميشه وقتي تنهام خيلي بيشتر و راحتتر خريد مي كنم. چون كسي نيست كه بهم ايراد بگيره يا سليقه منو تاييد نكنه! هرچي دلم بخواد مي خرم. خيلي هم سريعتر خريد مي كنم. چون لازم نيست قدمهامو با كسي تنظيم كنم يا براي كسي صبر كنم. ولي خريد دوتايي يه مزه ديگه داره. خريد دونفره براي يه زن مثل تفريح مي مونه. با دوستاي نزديك كه پر از خنده و پرحرفيه و با اعضاي خانواده پر از حس صميمت و آرامش. يه جور وقت گذرونيه سالمه.
تنها خريد كردنو بعضي وقتا دوست دارم. قديما هروقت دلم از چيزي مي گرفت يا ناراحت بودم مي رفتم خريد. با خريد كردن همه مشكلات و فكر و خيالا از سرم مي رفت بيرون. ولي اون وقتايي كه مي خوام مثلامانتو يا يه لباس رسمي بخرم تنهايي خريد كردن واقعا عذاب آوره. چون هيچ كس معمولا تنها نمياد همچين چيزي بخره. فروشنده ها بدجور بهت نگاه مي كننو فكر مي كنن لابد كرمي چيزي داري كه تنها اومدي و مي خواي بري لباس پرو كني. حالا اگه بخواي بهشون بفهموني اينكاره نيستي يا بايد از خير امتحان كردن بعضي لباسا بگذري، يا گاهي حتي تو بعضي مغازه ها نري. همين چند وقت پيش بود كه شايا يه ايميل برام فوروارد كرده بود و بالاش نوشته بود: قابل توجه اون خانومايي كه تنهايي خريد كردنو هنر مي دونن و به اسم تفريح با دوستاشون و استقلال از همسر تنها ميرن خريد!!! بعد داستان يه زنه رو تو مشهد نوشته بود كه با شوهرش ميره خريد مانتو و شوهره كه حوصله نداشته ميگه برو يه دور بزن انتخاب كردي بيا صدام كن. خلاصه زنه ميره و ديگه نمياد. بعد كه شوهره پيگير ميشه مي فهمه كه تو اتاق پرو تله بوده! يعني ميرفتي تو ميافتادي تو زيرزمينو و بعد هم اونا استادت مي كردن! و كليه هاتو در مياوردن. خلاصه شايا اينطوري به من فهموند كه يعني بعله بيخودي پز تنها خريد كردنتو نده!
خلاصه شايد هم خدا مي خواد اينطوري بهم بگه دنبال اين نباش كه يه موجود زميني تنهايياتو پر كنه، هيچ موجود مادي نمي تونه هميشه و تا ابد كنارت بمونه. بايد ياد بگيري تنهاييتو با خدا قسمت كني. بايد ياد بگيري يه موجود مستقل باشي.
ديگه اصلا مهم نيست اگه تمام زنهاي دنيا با شوهراشون و دوستاشون برن خريد. من يكي بايد ياد بگيرم تنها و متكي به خودم باشم.
خدايا با همه اينا ازت مي خوام به من يه دختر بدي. هرچند اونم يه روز تركم ميكنه ولي حداقل تا يه مدتي همدمم ميشه.
نمي دونم من چرا اينقدر خواب مي بينم. ديشب خواب ديدم يه بچه تازه به دنيا آوردم. پسر بود. ولي چيزي كه عجيب بود اين بود كه از همون يه روزگي شروع كرد به حرف زدن و راه رفتن. خيلي بچه باهوشي بود. انگار نابغه بود. من توي خواب اينو مي دونستم كه اين بچه يه نابغس. بعد انگار ازم نظر خواستن كه يه بچه نابغه مي خوام يا يه بچه مهربون. من توي خواب يه بچه مهربون رو ترجيح دادم. البته وقتي بين خواب و بيداري بودم به اين هم فكر كردم كه يه بچه مهربون با هوش متوسط مثل خودمو ترجيح ميدم. خلاصه كه نمي دونم بالاخره خدا چه جور بچه اي به ما ميده. يا اينكه اصلا بچه بهمون ميده يا نه؟ اين چيزيه كه زمان مشخصش مي كنه.
نمي دونم چرا جديداً خواب مرده ها رو زياد مي بينم. ديشب خواب عجيبي ديدم. خواب آقاجون و ديدم. پدربزرگم. يه دست كت شلوار شيك پوشيده بود. به من گفت برو اون برگه رو بيار. منم تو خواب مي دونستم منظورش اون برگه ايه كه مثل برگه خروجشه و بايد امضاء بشه. منم رفتم از خونشون آوردمش. موقعي كه برداشتمش گفتم ا چه جالب اين قبلا دست عزرائيل بوده! همون موقع يه چيزي عين برق به دستم خورد و جز كرد! تو خواب ميدونستم كه دست عزرائيل بوده! حالا نمي دونم چرا!
بعد آخراي خواب ظاهراً آقاجونم امضاء برگه رو از امام زمان يا يه كسي شبيه اين گرفته بود و خوشحال داشت ميرفت. بعد ديدم كه يه عالمه روح ديگه ريختن سر من كه براي اونام امضاء بگيرم!
خيلي عجيب بود.
چند وقت پيش هم خواب ديده بودم كه آقاجون و عمم كه فوت كرده اومدن. عمم كمرش خميده بود و شكمش ورم كرده بود. يادمه تو خواب مي دونستم كه اونا مردن برا همين همه توانمو جمع كردمو از آقاجون پرسيدم اون دنيا چجوريه؟ اونم گفت همونطوريه كه فكر مي كني. حالا دارم فكر مي كنم كه من چطوري فكر مي كنم!؟
شما الان كجاي اين دنيايين؟
ديشب اينجا در تهران يه برف حسابي اومده و هنوز هم در حال باريدنه. من عاشق برفم. برف منو ميبره به خاطرات قشنگ كودكيم. به وقتي كه هنوز مدرسه نمي رفتم. هر سال زمستون تو تهران حداقل يكي دو تا برف حسابي ميومد. ازونا كه همه جا رو سفيدپوش مي كرد و براي من كه كوچولو بودم تا زير زانوم تو برف فرو مي رفت. من پشت پنجره اينقدر به آسمون نگاه مي كردم تا برف بند بياد. خوشم ميومد كه وقتي به بالا نگاه مي كردم انگار برف تند تند تو صورتم مي زنه. وقتي برف بند ميومد با كلي خواهش و التماس بالاخره مامانم ميذاشت برم بالا پشت بوم برف بازي كنم. ولي شرط داشت. اول بايد كلي لباس مي پوشيدم. هر لباسي ضربدر دو ميشد. دو تا بلوز كاموايي، دو تا شلوار كاموايي، دو تا دستكش، اونم كاموايي، دو تا جوراب و كلاه و شال گردن. نهايتاً اينقدر پوشيده بودم نمي تونستم راحت حركت كنم! بعد با خواهرم مي رفتم بالا. پدرم برفا رو پارو مي كرد و من وخواهرم مي خواستيم قبل از اينكه همه رو پارو كنه روي برف تازه قدم بزنيم. خيلي ذوق مي كرديم كه جاي پامون رو برف مي موند. بعد برفا رو يه جا كپه مي كرديم و با برف چيزاي مختلف درست مي كرديم. مثل آدم برفي و قلعه و حيوونهاي مختلف. خلاصه خودمونو با برف خفه مي كرديم! بعد وقتي ديگه انگشتامون از سرما كرخ مي شد برمي گشتيم پايين و مي چسبيديم به بخاري كه يخامون آب شه. دستامون ميشد رنگ لبو! تو اين هوا مامانم معمولاً لبو يا شلغم ميذاشت رو بخاري كه توي اون سرما واقعاً مي چسبيد. شايد براي همينه كه ما برعكس بچه هاي ديگه شلغم دوست داريم. خلاصه روزهاي برفي به من و خواهرم واقعاً خوش ميگذشت. شب تا صبح لحظه شماري مي كرديم و صبح با ديدن زمين سفيدپوش كلي ذوق مي كرديم.
ديشب هم طبق روال هميشگي، از پشت پنجره براي رسيدن فردا لحظه شماري مي كردم. تنها چيز آزار دهنده صداي ميو ميوي يه گربه بيچاره بود كه نمي دونم كجا مي خواست بره يا مشكلش چي بود كه فقط صداش ميومد. اميدوارم يكي به دادش رسيده باشه.
صبح مثل بچگيام يه عالم لباس پوشيدم و راه افتادم. خيلي خوشحال شدم وقتي اونهمه برفو ديدم! شهر سرتاپا سفيدپوش شده. خدايا شكرت. همه جا خيلي زيباست. خيلي.
فقط اميدوارم همه تو اين روز زيبا مثل من خوشحال باشن و همه يه سقف بالا سرشون و يه دل گرم از محبت اطرافيانشون و يه غذاي گرم براي خوردن داشته باشن.
آمين.
خدايا به خاطر اينهمه زيبايي سپاس.
