X
تبلیغات
قو

قو

دفتر خاطرات آنلاين

آرامش قبل از طوفان!

ما آدمها معمولا سعي دنبال ثبات و آرامش مي گرديم و همواره سعي مي كنيم همه چيز زندگيمون رو طوري برنامه ريزي كنيم كه همه چيز در اون قابل پيش بيني باشه. من خودم يكي از همون آدمهام! ولي من جديداً به اين نتيجه رسيدم كه به آرامش رسيدن تو زندگي دنيايي يه چيز دست نيافتنيه! چون ديدم آدمها دو دستن: يا خودشون خيلي فعال و پر كارن وسرشون برا دردسر درد مي كنه، يا خدا يه  سري مشكلاتو سر راهشون گذاشته كه باهاش دست و پنجه نرم كنن! شايد خيليا با اين حرف من موافق نباشن ولي من فكر مي كنم همين طور باشه. آدمها وقتي چالشي ندارن كه باهاش دست و پنجه نرم كنن خيلي زود انرژي شون افت مي كنه و به بيهودگي ميرسن و مثل مرداب مي گندند. برا همينه كه مشكلات زندگي روزمره پيش مياد كه آدم باهاش سرحال بياد!

من دقت كردم كه حتي وقتي هيچ مشكل خاصي تو زندگيم نيست لزوماً احساس شادي مطلق نمي كنم. بالاخره برا خودم يه چيزي مي تراشم كه باهاش سرگرم شم! اين خاصيت آدمهاس. مثلا من كه يه زن شاغلم يه سري مشكلات روزمره دارم كه فكر مي كنم اوني كه خونه داره اون مشكلاتو نداره. ولي اونيم كه خونه داره به همين دلايلي كه ذكر شد كه سري مشكل برا خودش خلق مي كنه كه ممكنه از نظر من شاغل خنده دار باشه. نمي خوام بگم مشكلات اون بي اهميته و مال من مهم بلكه منظورم اينه كه در هر صورت آدميزاد بدون چالش نميشه. پس هر كي در هر رده اي مجبوره برا خودش يه سري شو دست و پا كنه. حالا هر چقدر اين مشكلات سطحشون بالاتر باشه. مجبوري اون سطح پايين ها رو بي خيال بشي. چون هر آدمي هم به طور روزمره توانايي جنگيدن با يه تعداد محدود مشكل رو داره.

از طرفي مشكل رو هم يا خودت خلق مي كني يا اگه نكني روزگار برات پيش مياره. پس نتيجه مي گيريم كه بهتره آدم خودش و با سليقه خودش چالشهاي زندگيشو خلق كنه و چه بهتر كه اين چالشها سطح بالاتر باشن. مثلا اگه زندگيت خيلي آروم و بي سر و صدا شد، سريع برو برا ادامه تحصيل اقدام كن يا تو يه كلاس ثبت نام كن وگرنه شايد يه چالش ديگه تو زندگيت پديد بياد كه زياد مطلوبت نباشه.

نمي خوام بگم كه اين انتخاب مطلقاً دست آدمه، قطعاً دست خدا پشت همه اين مسائل هست و شايد هم همه اين فلسفه بافيهاي من غلط باشه ولي اين چيزيه كه من تا اين لحظه بهش رسيدم. ولي ثبتش كردم تا گذشت زمان درستي يا نادرستي شو بهم ثابت كنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط مرغابي  | 

رنگهاي جنجالي!

خدا رو شكر من و علي تا حالا مشكل بنيادي با هم نداشتيم. تنها چيزي كه هميشه سرش جار و جنجال داريم (كه خيلي هم مسخرس!) رنگهاس! مشكل اينه كه علي چند تا رنگ محدود رو دوست داره و در مقابل رنگهايي كه دوست نداره اينجوري ميشه . حالا فكر نكنين من در مورد لباس پوشيدن بهش سخت مي گيرما، نه! اون نمي ذاره من رنگهاي خاصي رو بپوشم يا به نوعي تو خونه استفاده كنم! عجيبه نه؟ البته اكثراً مستقيم نميگه اينو نپوش بلكه مي گه: "وقتي اينو مي پوشي من غم عالم مياد تو دلم!" يا "دلم مي خواد بميرم" يا در موارد حادتر "مي خوام سرمو بكوبم به سقف"! و چون متاسفانه رو رنگهاي محبوب من هم اين احساسات و از خودش بروز ميده اكثرا وقتي مي خوام يه چيز جديد بخرم يا يه لباس قديمي رو بپوشم ازين برنامه ها داريم.

رنگهاي محبوب علي شامل: قرمز، آبي كاربني و مشكي ميشه و هر رنگ ديگه اي غير از اين رنگها از نظرش بيروح و مرده مياد. ضمن اينكه حتي تم هاي مختلف اين رنگها رو هم دوست نداره و آبي كاربني بايد حتماً اون نوعي باشه كه ايشون مد نظرشه! از بعضي رنگها هم مثل بنفش، سبز پسته اي و آبي هاي ملايم دريايي و فيروزه اي هم متنفره! خلاصه شوهر من تو اين زمينه يه ديكتاتور واقعيه و بعضي وقتها واقعاً كلافم مي كنه.

بچه كه بودم مامانم عاشق رنگ قرمز بود اين بود كه تمام لباسهاي من از سر تا پا هميشه قرمز بود. منم به عنوان يه بچه اينقدر ازين رنگ خسته بودم كه وقتي بزرگ شدم و انتخاب دست خودم بود تا ساليان سال اصلا قرمز نمي پوشيدم. يادمه يه سرهمي آبي مامانم برام دوخته بود كه من عاشقش بودم. هنوز احساسي كه از پوشيدن اين لباس داشتمو يادمه.

به نظر من افراط در استفاده از يك رنگ دلزدگي و خستگي مياره. مثلا من ساليان سال عاشق رنگ آبي بودم. اينقدر كه تمام وسايلم آبي بود. هر كس مي خواست چيزي برام بخره مي دونست كه بايد آبي بخره. الان ديگه ازين رنگ خسته شدم و برام تكراري شده.

من فكر مي كنم مشكل اينه كه ما شناختمون از دنياي رنگها محدوده و فقط چند تا رنگو بيشتر نمي شناسيم. چند وقت پيش يه ايميل برام اومده بود كه توش در مورد رنگهايي كه دخترها و پسرها مي شناسن توضيح داده بود و ديدم تا حدود زيادي درسته. طيف رنگي كه نوشته بود انگليسي بود كه من ترجمش كردم. برا همين ممكنه بعضياش عجيب به نظر برسه چون ما اصلا رنگهايي به اين اسمهايي كه اينجا هست نداريم!

Colors.bmp

من عاشق رنگهاي جديدم. در واقع من عاشق همه رنگهام و دلم مي خواد هميشه رنگهاي جديد رو تجربه كنم. به نظرم هر رنگي يه حس و يه انرژي خاصي رو منتقل مي كنه. من دوست دارم با توجه به روحيات هر روزم و احساساتم رنگهاي مختلف رو دور و برم بچينم. و اميدوارم مادري باشم كه سليقه و عقايد خودم و به بچه ام تحميل نكنم. هرچند اين كار خيلي سخته كه آدم نظرات خودشو به ديگران تحميل نكنه ولي دوست دارم بچه هام مستقل بار بيان و بتونن آزادانه در مورد دنيايي كه مي خوان براي خودشون بسازن تصميم بگيرن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 آبان1389ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط مرغابي  | 

شما چقدر، بي ادب هستيد؟

ديروز سر كلاس زبان استادمون يه تيكه فيلم مستند برامون گذاشت از mbc4 كه خيلي جالب بود. موضوع در مورد اين بود كه: How rude are you?  و بعد چند تا سوال مطرح كرد كه اونها رو تو فرهنگهاي مختلف بررسي كرد. مثلا گفت: آيا شما از افرادي هستيد كه وقتي همسرتون باهاتون صحبت مي كنه روزنامه ورق مي زنيد؟ يا از آدمهايي هستيد كه وقتي تو رستوران هستيد به بچتون مي گيد از صندلي بلند شه و بره بازي كنه؟ يا از آدمهايي هستيد كه وقتي با كسي تلفني حرف مي زنيد ايميلهاتونم چك مي كنيد؟! (اين يكي رو من واقعا شرمنده شدم چون كارمه!) و ... خلاصه برام جالب بود كه به چه نكاتي توجه مي كنن و چقدر ريز اونها رو بررسي مي كنن.

خدا رو شكر من تحت نظر پدر و مادري بزرگ شدم كه خيلي براي اين مسائل اهميت قائلند. بابا، خيلي براش مهم بود كه ما به بزرگتر احترام بذاريم، مي گفت حتي اگه يه روز ازت بزرگ تره بايد احترامشو حفظ كني. خيلي براش مهم بود كه صبح كه بلند ميشيم قشنگ سلام كنيم. به بزرگتر بگيم، شما و خيلي موارد ديگه. تازه من بچه پررويي بودم! و خيلي ادب نمي شدم! چون هميشه برام عجيب بود كه چرا بايد به دايي كه يه نفر بيشتر نيست بگم، شما! ولي اين احترام به بزرگتر تو همه ما هست بيشتر از همه تو خواهر بزرگم كه بابام كه از در مياد جلو پاش بايد حتما بلند شه و ماچ و بوسه و ...! من هميشه يه كم خودموني تر بودم ولي در عين حال احترام و رعايت مي كردم. مثلا هيچ وقت يادم نمياد صدامو از يه حدي بيشتر بلند كرده باشم يا بد باهاشون حرف زده باشم. شده كه باهاشون دعوام شده باشه ولي اگه يه كم زياده روي مي كردم خودم اينقدر نادم و پشيمان مي شدم كه مي رفتم عذرخواهي و منت كشي حتي يه بار يادمه نامه نوشته بودم كه منو ببخشن!

همه اينا به اين دليل يادم اومد كه شايا يكي دو هفتس مدام با مامانش و حتي باباش بگو مگو و دعوا مرافعه داره. اونم در مورد موضوعي كه به نظر من اصلا ربطي بهش نداره. امروز ديگه من از اتاق گذاشتم رفتم بيرون چون حالم بد ميشه وقتي دو نفر سر هم داد مي زنن.

واقعاً اميدوارم بچه هاي ما اينطوري نباشن و بهمون احترام بذارن. من هر وقت اذيت مي كردم مامانم آه مي كشيد و مي گفت يه كار نكن دعا كنم خدا يه بچه هايي مثل خودت بهت بده. حالا وقتي خيلي بچه ها رو مي بينم بازم دعا مي كنم خدا يه بچه هايي مثل خودم بهم بده. بازم صد رحمت به من!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 آبان1389ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط مرغابي  | 

بازه بسته!

برنامه ريزي خوب جواب ميده ولي چيزي كه برنامه ريزي رو معنادار مي كنه اينه كه براي هر برنامه اي زمان مشخص در نظر بگيري. مثلا تو برنامه من هست زبان خوندن، خريد و... حالا اگه من 10 دقيقه زبان بخونم و 4 ساعت خريد كنم بازم طبق برنامم عمل كردم چون من فقط كارها رو مشخص كردم. مي خوام سعي كنم براي هر كاري يه بازه زماني هم تعريف كنم. مي خوام ولي عمل به اون خيلي سخته!


+ نوشته شده در  یکشنبه 9 آبان1389ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط مرغابي  | 

روزهاي خوب روزهاي بد يا فكرهاي خوب فكرهاي بد؟

ديروز هوا خيلي عالي بود. يه كم بارون اومده بود و هوا كاملا دونفره بود! وقتي رسيدم خونه علي زنگ زد. گفت هوا خيلي خوبه، حاضر باشم وقتي اومد دوتايي شام بريم بيرون! راستش اولين بار بود كه داوطلبانه پيشنهاد پياده روي رو مي داد! خلاصه خوشحال آماده شدم برم بيرون. تا هفت حوض پياده رفتيم و بعد هم هفت آسمان غذا خورديم و منم كلي حرف زدم! آخه ما همديگرو خيلي كم مي بينيم! وقتي هم كه شب ميايم خونه اينقدر خسته ايم كه ناي حرف زدن و تعريف كردن نداريم! خلاصه ديروز برام كلاً روز خوب و مثبتي بود.

برعكس امروز. امروز اومدم سر كار ديدم شايا اخماش توهمه. بعداً فهميدم داره يه ويدئو مي بينه مربوط به استرسهاي كاري كه نشون مي داد آدما سر كارن و بعد در اثر يه تلنگر كوچيك مثلا صداي حرف زدن تلفني يكي ديگه و يا خراب شدن پرينتر يه دفه قاطي مي كنن و مي زنن همه چيو مي شكنن يا كتك مي زنن. ديدن دعوا و عصبانيت حالمو بد مي كنه. بعد يه وبلاگ خوندم در مورد يه آدمي كه تو آمريكا كار مي كرد و سختياي زندگي اونجا رو نوشته بود كه اونم حالمو گرفت. خلاصه انرژي مثبتم ته كشيد!

خلاصه كلا به مثبتي ديروز نبودم، ولي حالا دارم فكر مي كنم كه نبايد اينقدر از بيرون از خودم تاثير بگيرم. البته درسته كه بعضي روزا انگار همه چي با آدم سر جنگ داره. شب بد خوابيدي، صبح كسلي، دير مي رسي، با راننده تاكسي بحثت ميشه، همكارات عصبيت مي كنن و ... ولي بايد اينقدر روحيت قوي باشه كه تو اونا رو تحت تاثير قرار بدي. بعضي آدما هستند كه اينطورين مثل دوست من خورشيد. كه واقعا مثل خورشيد به همه جا  و همه كس مي تابه و همه رو خوشحال مي كنه. يه بمب روحيه و انرژي. بايد تمرين كنم منم اينطوري باشم. بيشتر تاثير بذارم تا تاثير بگيرم.

ديروز وبلاگ ساناز  و مي خوندم  خوشم مياد ازش كه واقعا سر شار از انرژي و اميده و به همه هم اين انرژي و شاديش رو منتقل مي كنه. ايشالا هميشه همين طور با روحيه باشه.

مي خوام منم تلاش كنم اينطوري باشم. شاد، پر انرژي، مثبت، فعال. من به اين اعتقاد رسيدم كه خوشبخت بودن هيچ ربطي به داشته ها و نداشته هاي آدم نداره. خوشبختي فقط يه تصميمه. بايد تصميم بگيري كه خوشبخت باشي. اينطوري تمام انرژي هاي مثبت رو جذب مي كني.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 آبان1389ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط مرغابي  | 

اول دفتر...

با نام خدا وبلاگمو شروع مي كنم.

تصميم گرفتم دوباره نوشتن روزمرگيهامو شروع كنم. به دو دليل: يكي اينكه با نوشتن افكارم منظم ميشه و مي تونم بهتر براي آينده برنامه ريزي كنم و ديگه اينكه بعدها مي تونم سير مسائلي كه برام پيش اومده رو بررسي كنم و نتايج كارهامو ببينم.

چند وقتي بود كه خيلي بي برنامه و بي حوصله شده بودم. هر روز ميومدم سر كار، بي حوصله كار مي كردم و بعد ميرفتم خونه. نه برنامه اي، نه هدفي، نه تلاشي. تا اينكه يه روز صبح كه خسته اومدم سر كار هم اتاقيم شايا كه همسنم هم هست علت خستگيمو پرسيد و گفت منم همين طوريم. بيا برنامه ريزي كنيم و شروع كرديم تو اكسل برنامه ريختن. خلاصه اين بود كه در عرض يه ماه خيلي تغيير كرديم. كاراي عقب موندمون انجام شد. كارايي كه مدتها بود مي خواستيم انجام بديمو پشت گوش مينداختيم انجام شد و حتي برنامه ريزي هاي كلان تر هم انجام داديم. يعني براي هر فصل و سال هاي بعد هم هدف گذاري كرديم!

خلاصه اين برنامه ريزي واقعا ما رو متحول كرد. من يه دفتر يادداشت كوچولو برداشتم و كاراي هر روزمو و كاراي روزاي بعدو توش مي نويسم. اينطوري باعث ميشه كه دقيقا بدونم چه كارايي دارم و چي كار بايد بكنم. ذهنم هم آزاد ميشه چون مي دونم يه جايي همه چيز نوشته شده.

حالا كلي برنامه دارم و احساس خوبي هم دارم. چون مي دونم دارم رو به جلو حركت مي كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 آبان1389ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط مرغابي  | 

 
Daisypath Anniversary tickers